به وبلاگ " خدا هم عاشق است " خوش آمدی دوست من . . .

برای دیدن لیست مطالب اینجا کلیک کنید 

برای سفارش کد موسیقی وبلاگ اینجا کلیک کنید

گاهی

گاهی گمان نمی کنی، ولیکن... می شود!

گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود!


گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته، قرعه به نام تو می شود


گاهی گدای گدايی و بخت يار نيست!

گاهی تمام شهر ، گدای تو می شود!



                دکتر شريعتی

آزادی

پشه ای در استکان آمد فرود

تا بنوشد آنچه واپس مانده بود

کودکی از شیطنت بازی کنان

بست با دستش دهان استکان

پشه دیگر طعمه اش را لب نزد

جست تا از دام کودک وارهد

خشک لب می گشت، حیران، راه جو

زیر و بالا، بسته هرسو، راه او

روزنی می جست در دیوار و در

تا به آزادی رسد بار دگر

هرچه بر جهد و تکاپو می فزود

راه بیرون رفتن از چاهش نبود

آنقدر کوبید بر دیوار سر

تا فروافتاد خونین بال و پر

جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ

لیک آزادی گرامی تر، عزیز

 

فریدون مشیری  

123

علی ای همای رحمت

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدارا

                    کـــه به مـــاســـوا فـــکـــندی همه سایه هـــمـــا را

دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین

                     به عـــلـــی شـــنـــاختم من به خــــــدا قسـم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

                   چو عـــلـــی گـــرفته باشد ســـر چـــشـــمه بـــقـــا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

                 بـــه شـــرار قـــهـــر ســــــوزد همه جـــان ما سوا را

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن

                 کـــه نـــگـــیـــن پـــادشـــاهـــی دهد از کـــرم گـــدا را

به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من

                  چـــو اســـیـــر تـــوســـت اکــنـون به اسیر کن مدارا

به جز از علی که آرد پسری ابوالعجائب

               کـــه عـــلـــم کـــنـــد به عـــالـــم شـــهـــدای کربـــلا را

چو به دوشت عهد بندد زمیان پاکبازان

                چـــو عــــلــــی که می توانــد که به سر برد وفـــا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

             متـــحـــیـــرم چـه نـــامـــم شـــه مـــلـــک لا فـــتـــی را

به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

            کـــه زکــــــوی او غـــبـــاری بـــه من آر تـــوتـــیـــا را

به امید آنکه شاید برسد به خاک پایش

            چـــه پـــیـــام هـــا ســـپـــردم هـــمــه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان

         کـــه زجــــــان مـــا بـــگـــردان ره آفــــــت قـــضــــــا را

چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم

              که لســـان غـــیـــب خـــوش تر بنـــوازد ایـــن نوا را

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

                  بـــــه پــــــیــــــام آشنـــایـــی بـــنـــوازد آشنـــا را

زنوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب

                  غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریــارا

                 

                     استاد شهریار

زندگی

 سگی آخر تنگی کوچه برای استخوانش پارس می کند

کبوتری روی لبه ی باریک پنجره برای جفتش بق بقو می کند

آب لابلای سنگ فرش های کوچه می دود

دختر جوراب خیسش را تا زیر زانو می کشد

بوی نان تازه از تنور می آید

اگر گوسفند شیر بدهد

نان و شیر هم می خوریم

ولی...

گوش کن

ببین

صدای گریه می آید

اوه" پدر امروز...

الان...

همین حالا

دارد می میرد

مرد

سگ       کبوتر        باران

هاپ هاپ......( مال من است)

بق بقو .... (جفت من است)

چک چک.... ( دارد می بارد)

جوراب خیس تا زیر زانو

نان و شیر

همه ی این ها بدون پدر

آه

چقدر زود یادمان می رود

زندگی

هیچوقت برای همیشه نیست!

 

نوشته استاد محمد رضا نورافشان

مولوی

اين بار من يكبارگي در عاشقي پيچيده ام

اين بار من يكبارگي از عافيت ببريده ام

دل را زخود بركنده ام، با چيز ديگر زنده ام

عقل و دل و انديشه را از بيخ و بن سوزيده ام

اي مردمان،اي مردمان، از من نيايد مردمي

ديوانه هم ننديشد آن كاندر دل انديشيده ام

ديوانه كوكب ريخته،از شور من بگريخته

من با اجل آميخته،در نيستي پريده ام

امروز عقل من ز من يكبارگي بيزار شد

خواهد كه ترساند مرا،پنداشت من ناديده ام

من از براي مصلحت در حبس دنيا مانده ام

حبس از كجا من از كجا، مال كه را دزديده ام

چندانكه خواهي درنگر درمن كه نشناسي مرا

زيرا از آن كم ديده اي من صد صفت گرديده ام

در ديده من اندر آ و ز چشم من بنگر مرا

زيرا برون از ديده ها منزلگهي بگزيده ام

تبریک سال 1391

سلام بر همه دوستان بزرگوار

امیدوارم سال ۱۳۹۱ سالی پراز برکت و خوشی باشه براتون

سال نو بر همه مبارک باشه دوستان

  یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا حق 

 

 

این بود زندگی؟؟؟

 

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

این بود زندگی؟؟؟

 

 

پ.ن : سعی میکنم از این به بعد در مطالبی که نیاز باشه عقیده خودمم هم بگم.

پ.ن : به نظر من این کار مرحوم پناهی که بنده باصدای خود ایشون دارم از نوامیدی نیست

روند طبیعی زندگی امروزه رو میگه و بعدش بالحنی که مخصوص خودش میگه این بوووووود زندگی؟؟؟؟

یعنی زندگی فراتر از این چیزی هستش که ما فکر میکنیم و بسیار زیباست.

شاید اشتباه میکنم . تا نظر شما چی باشه!

بهلول

آورده اند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت

و مريدان از عقب او...

شيخ احوال بهلول را پرسيد.گفتند او مردي ديوانه است.

گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است.

پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند.

شيخ پيش او رفت و در مقام حيرت مانده سلام كرد.

بهلول جواب سلام او را داده پرسيد "کیستی"؟

عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي.

فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد ميكني؟

عرض كرد آري.

بهلول فرمود طعام چگونه ميخوري؟

عرض كرد اول «بسمالله» ميگويم و از پيش خود ميخورم و

لقمه كوچك برميدارم، به طرف راست دهان ميگذارم و آهسته ميجوم و

به ديگران نظر نميكنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نميشوم و

هر لقمه كه ميخورم «بسمالله» ميگويم و در اول و آخر دست ميشويم.

بهلول برخاست و دامن بر شيخ فشاند و فرمود:

تو ميخواهي كه مرشد خلق باشي در صورتي كه هنوز طعام خوردن خود را نميداني

و به راه خود رفت.

مريدان شيخ را گفتند: يا شيخ اين مرد ديوانه است.

خنديد و گفت سخن راست از ديوانه بايد شنيد و از عقب او روان شد تا به او رسيد.

بهلول پرسيد کیستی؟

جواب داد شيخ بغدادي كه طعام خوردن خود را نميداند.

بهلول فرمود آيا سخن گفتن خود را ميداني؟

عرض كرد آري.

بهلول پرسيد چگونه سخن ميگويي؟

عرض كرد سخن به قدر ميگويم و بيحساب نميگويم و

به قدر فهم مستمعان ميگويم و خلق را به خدا و رسول دعوت ميكنم و

چندان سخن نميگويم كه مردم از من ملول شوند و

دقايق علوم ظاهر و باطن را رعايت ميكنم.

پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بيان كرد.

بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نميداني.

پس برخاست و دامن بر شيخ افشاند و برفت.

مريدان گفتند يا شيخ ديدي اين مرد ديوانه است؟ تو از ديوانه چه توقع داري؟

جنيد گفت مرا با او كار است، شما نميدانيد.

باز به دنبال او رفت تا به او رسيد.

بهلول گفت از من چه ميخواهي؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نميداني،

آيا آداب خوابيدن خود را ميداني؟

عرض كرد آري.

بهلول فرمود چگونه ميخوابي؟

عرض كرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه خواب ميشوم،

پس آنچه آداب خوابيدن كه از حضرت رسول (عليهالسلام) رسيده بود بيان كرد.

بهلول گفت فهميدم كه آداب خوابيدن را هم نميداني.

خواست برخيزد جنيد دامنش را بگرفت و گفت:

اي بهلول من هيچ نميدانم، تو قربهاليالله مرا بياموز.

بهلول گفت چون به ناداني خود معترف شدي تو را بياموزم.

بدانكه اينها كه تو گفتي همه فرع است

و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال بايد باشد

واگر حرام را صد از اينگونه آداب به جا بياوري فايده ندارد و سبب تاريكي دل شود.

جنيد گفت جزاك الله خيراً!

و در سخن گفتن بايد دل پاك باشد و نيت درست باشد

و آن گفتن براي رضاي خداي باشد

و اگر براي غرضي يا مطلب دنيا باشد بيهوده و هرزه بود.

هر عبارت كه بگويي آن  وبال  تو باشد.

پس سكوت و خاموشي بهتر و نيكوتر باشد.

و در خواب كردن اينها كه گفتي همه فرع است؛

اصل اين است كه در وقت خوابيدن در دل تو بغض و كينه و حسد نباشد.

رنج حسين(ع)

ديروز حسين (ع) رابه ضرب تيغ وسنگ آزردند

وچندي پيش،عيسي(ع) گفت:خدايا اينان را ببخش.

چندي پيش بر سر عيسي(ع)تاج خار نهادند ودرکوچه هابه راهش انداختند

وديروز حسين(ع)گفت:کجاست ياري کننده اي که مرا ياري کند!

ديروز،آري همين ديروز،خورشيدِ پيکر حسين(ع) بر نيزه بود

وچندي پيش،عيسي(ع) گفت:اينان نمي دانند چه مي کنند.

چندي پيش،آري چندي پيش،صليب،عيسي را بر بلنداي آسمان کشيد

وديروز حسين(ع)گفت: .....پس آزاده باشيد.

وامروز،زير چکمه انديشه هايمان،پيکر مظلومان را له مي کنيم،

سرهايشان را بر نيزه هاي ناداني مي افرازيم

وکف مهربانان را،با ميخ هاي اعمالمان بر صليب خودخواهي مي کوبيم،

وخود،برمصائب مسيح(ع) وحسين (ع) مي گرييم.


جبران خليل جبران

اي هميشه خوب

ماهی هميشه تشنه ام

در زلال لطف بيكران تو .

می برد مرا به هر كجا كه ميل اوست

موج ديدگان مهربان تو

 

زير بال مرغكان خنده هات

زير آفتاب داغ بوسه هات

- ای زلال پاك ! -

جرعه جرعه جرعه می كشم تو را به كام خويش

تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو !


ای هميشه خوب !

ای هميشه آشنا !

هر طرف كه می كنم نگاه ،

تا همه كرانه های دور ،

عطر و خنده و ترانه می كند شنا

در ميان بازوان تو !

ماهی هميشه تشنه ام

ای زلال تابناك !

یك نفس اگر مرا به حال خود رها كنی

ماهی تو جان سپرده روی خاك

 

فریدون مشیری

من شرمنده توام

قرآن! من شرمنده‏ی توام:

اگر از تو آواز مرگی ساخته‏ام که هر وقت در کوچه‏مان آوازت بلند می‏شود،

 همه از هم می‏پرسند «چه کس مرده است؟»

 چه غفلت بزرگی که می‏پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل کرده است.

قرآن! من شرمنده‏ی توام :

اگر تو را از یک نسخه‏ی عملی به یک افسانه‏ی موزه ‏نشین مبدل کرده‏ام.

یکی ذوق می‏کند که تو را بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق می‏کند که تو را فرش کرده،

‌ یکی ذوق می‏کند که تو را با طلا نوشته، ‌یکی به خود می‏بالد که تو را در کوچک‏ترین قطع

ممکن منتشر کرده و… آیا واقعاًخدا تو را فرستاده تا موزه‏ سازی کنیم؟

قرآن! من شرمنده‏ی توام:

 اگر حتی آنان که تو را می‏خوانند و تو را می‏شنوند،‌ آن‏چنان به پایت می‏نشینند

که خلایق به پای موسیقی‏های روزمره می‏نشینند...

اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند، مستمعین فریاد می‏زنند «احسنت…!»

گویی مسابقه‏ی نفس است…

قرآن!‌ من شرمنده‏ی توام:

اگر به یک فستیوال مبدل شده‏ای؛ حفظ کردن تو با شماره‏ی صفحه.

‌خواندن تو آز آخر به اول،‌ یک معرفت است یا یک رکوردگیری؟

 ای کاش آنان که تو را حفظ کرده‏اند، ‌حفظ کنی، تا این ‏چنین تو را اسباب مسابقات هوش نکنند.

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو؛

آنان که وقتی تورامی‏خوانندچنان حظ می‏کنند،‌ گویی قرآن همین الان به ایشان نازل شده است.

آن‏چه ما با قرآن کرده‏ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم. 

 شهید  دکتر شریعتی

راه

       دور يا نزديک،
      راهش می توانی خواند
      هرچه را آغاز و پايانی ست،
 -حتی هر چه را آغاز و پايان نيست-!

 زندگی راهی ست.
                از به دنيا آمدن تا مرگ!
شايد مرگ هم راهی ست.

راه ها را کوه ها و دره هايی هست،
    اما هيچ نزهتگاه دشتی نيست!
هيچ رهرو را مجال سير و گشتی نيست!
   هيچ راه بازگشتی نيست!

بيکران تا بيکران،امواج خاموش زمان جاری ست
زير پايی رهروان،خوناب جان جاری ست!

آه،
ای که تن فرسودی و هرگز نياسودی!
هيچ آيا يک قدم،ديگر توانی راند؟
هيچ آيا يک نفس ديگر توانی ماند؟

نيمه راهی طي شد اما نيمه جانی هست
باز بايد رفت،
                     تا در تن توانی هست
باز بايد رفت...
                راه باريک و افق تاريک،
دور يا نزديک

فريدون مشيری  

کودک پیر

عشق را به مدرسه بردند تا کتک بزنند.

تنها دوست عشق در مدرسه ، درس هندسه بود.

از شيميی فقط زاج سبز به يادش ماند و از فيزيک هرگز هيچ نفهميد.

عشق را به دانشگاه بردند تا کافر شود.

وقتی دکتر شد مادرش مرده بود.

به جای گريه کردن منطق خواند ... نتيجه از صغری ها و کبری ها

درد بی دليلی شد در دل عشق.

ميل به برگشتن داشت.

از هر کوچه ای که می رفت به خانه ی مادريش نرسيد.

وقتی فيلسوف شد به سوی هر گلی که رفت آن گل پژمرد.

عشق خدا را می خواست.

واز هر طرف که می رفت به صورت خود بر می خورد.

عشق را در برابر آيينه بردند تا خود را به ياد آورد.

در آيينه ، کودک پيری می گريست.

                                                   استاد حسين پناهی 

حافظ

                         گـــر مي فـــروش حـــــاجـت رنـدان روا کند

                                                                                          ايــزد گــنــه بـبـخـشــد و دفـع بـــلا کند

                         ســـاقي به جــــام عـــدل بـــده بـــاده تـا گــدا  

                                                                                          غـيــرت نيـاورد که جـهـان پــربــلا کند

                          حقـــا کـز ايـن غمـــان بــرسد مــژده امــــان 

                                                                                          گــر سالـکي به عـهـد امـانــت وفــا کند

                          گــر رنـج پيش آيد و گر راحت اي حکيـــــــم

                                                                                          نـسبـت مـکن به غـير که اين‌ها خـدا کند

                         در کارخانــه‌اي کهـ ره عقــــل و فضـل نيست 

                                                                                          فـهـم ضعـيف راي فضــولي چــــرا کند

                         مـطـرب بســــاز پرده که کس بي اجل نمـــرد

                                                                                          وان کـو نه اين ترانـه ســـرايد خـطـا کند

                         ما را که درد عشــق و بـــلاي خمــار کـشــت

                                                                                          يــا وصــل دوست يا مـي صافي دوا کند

                         جان رفت در سر مي و حافظ به عشق سوخت

                                                                                          عـيــسي دمي کجـاست که احياي ماـ کند

 

                                                                                  حافظ 

سعدی

ياد دارم که شبی در کاروانی هه شب رفته بودم

و سحر در کنار بيشه ای خفته شوريده ای که در آن سفر همراه ما بود

نعره ای برآورد و راه بيابان گرفت و يک نفس آرام نيافت.

چون روز شد گفتمش آنچه حالت بود؟

گفت: بلبلان را ديدم که به نالش درآمده بودند

از درخت و کبکان از کوه و غوکان در آب و بهايم از بيشه

انديشه کردم که مروت نباشد همه در تسبيح و من به غفلت خفته.

 

دوش مرغـی به صبـح مـی ناليد
                            عقل و صبـرم ببرد و طاقت و هوش

يکـی از دوستــان مخلــــص را
                            مــگر آواز مـــن رسيـــد بـه گـوش

گـفت بـاور نـــداشتـم کـه تـورا
                            بــانگ مــرغی چنين کند مدهــوش

گفتـم ايـن شـرط آدمیت نيست
                            مـرغ تسبيـح گوی و من خامــوش

                      گلستان سعدی  


 

دام خاک

     نه عقابم،نه کبوتر،اما
    چون به جان آيم در غربت خاک
    بال جادويی شعر
    بال رويايی عشق
    می رسانند به افلاک مرا

    اوج می گيرم،اوج
    می شوم دورازين مرحله،دور
    می روم سوی جهانی که در آن
    همه موسيقی جان است و گل افشانی نور
    همه گلبانگ سرور...
    تا کجاها بَرَد آن موج طربناک مرا

    نزده بال و پری،بر لب آن بام بلند
    ياد مرغان گرفتار قفس
    می کشد باز سوی خاک مرا!

فريدون مشيری

حکمت هایی از نهج البلاغه

 

۴.دوستي و بردباري گور زشتيهاست "حکمت ۶"

 

۵.صدقه دارويي است درمانبخش و کردار بندگان در دنياي آنان پيش ديده هاشان بود در آخرت ايشان هرچه را در اين جهان کنند، در آن جهان بينند. "حکمت ۷"

 

۶.از اين آدمي شگفتي بگيريد:با پيه مي نگرد و با گوشت سخن مي گويد و با استخوان مي شنود و از شکافي دم در مي آورد. "حکمت ۸"


۷.چون دنيا به کسي روي آرد،نيکوييهاي ديگران را بدو به عاريت سپارد، و چون بدو پشت نمايد،خوبيهاي او را بربايد. "حکمت ۹"

منبع:نهج البلاغه

 

سعدی

 

يکی از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جميلش مبالغه می کردند.

سر برآورد و گفت: من آنم که من دانم.

 

شخصم به چشم عالميان خوب منظر اسـت

                               وز خـبـث بــــاطنم ســر خجــــلت فتـاده پيش


طاوس را به نقش و نگاری که هست خلق

                               تحسين کنند و او خجل از پای زشت خويـش


                                    ســعـــدی

حکمت هایی از نهج البلاغه

۱. هنگام فتنه چون شتر دو ساله باش،نه پشتی تا سوارش شوند و نه پستانی تا شیرش را دوشند،چنان که در تو طمع نبندند. «حکمت۱»

 

۲. آن که طمع را شعار خود گرداند خود را خرد نمایاند، و آن که راز سختی خویش بر هر کس گشود،خویشتن را خوار نمود. و آن که زبانش را بر خود فرمانروا ساخت خود را از بها بینداخت. «حکمت۲»

 

۳. ناتوانی آفت است،و شکیبایی شجاعت و ناخواستن دنیا  ثروت و پرهیزگاری سپری نگهدار. «حکمت۴»

منبع : نهج البلاغه

جوانمرد (۷)

جوانمرد می گفت:عمری است که از خدا شرمنده ام،

زیرا روزی ادعای دوستی خدا کردم و گفتم:

خدایا!شصت سال است که در دوستی تو را می زنم!

 و در شوق تو می سوزم و تو پاسخم نمی دهی.

   خدا گفت:اگر تو شصت سال است که در دوستی ام زده ای،

   من از ازل در دوستی ات را زده ام،و از اشتیاقی که به تو داشتم آفریدمت!

   جوانمرد گفت:هیچ کس نیست که در دوستی از خدا پیش افتد.

   خدا در همه چیز قدیم است و در دوستی قدیم ترین.

عرفان نظر آهاری 

تنهایی

وقتی ما فکر می کنیم که تنها شده ایم .تنها یی به ما می گوید:

« هی احمق تو فقط فکر می کنی که تنها شده ای.»

تنهایی درد بزرگ و زیبایی ست که هر کسی لیاقت آن را ندارد.به خود تنهایی رسیدن تنهایی می خواهد.

خوب دقت کن« تنهایی» یعنی بدون هیچ شادی و غمی بدون هیچ چیز فقط خودت و خودت.

شایدفقط غمگینی و هنوز تنها نیستی.هی در تنهایی حتی خدا هم با تو نیست تا چه رسد به غم!!

تنهایی در فهم اتفاق می افتد نه در بدن.اینکه کسی با تو نیست معنایش این نیست که تو تنهایی.

حتی اگر همه هم با تو نباشند باز تو تنها نیستی. تنهایی یعنی تو طوری بفهمی که هیچکس مثل تو نفهمد.

این مقدسترین حالتیست که به انسان دست می دهد.

وقتی به اوج تنهایی رسیدی و تنهایی پذیرفت که تو تنهایی آن وقت خود تنهایی به تو کمک میکند.

کاری که ازدست خدا هم برنمی آید!.

آن وقت تنهایی تو را به کسی  نشان می دهد که هرگز او را ندیده ای .

اولین دیدارت با خدا بعد از تنهایست!

می دانی اولین شرط خدایی تنهایی است. خدا از شدت تنهایی به خدایی رسید.

 

آقای نور افشان

حسین پناهی

۱۷ مرداد روزی هستش که مرحوم حسیم پناهی رو در دل خاک نهادن

ولی غافل از اینکه اون اوج گرفت به سمت خدااااااااااااااا!

این پست به مناسبت این روز هستش!

بخونید حتما:یک خاطره بسیار قشنگ از ایشون براتون میزارم که آقای اکبر عبدی بازگو کردند!


اکبر عبدی همبازی مرحوم حسین پناهی، می‌گوید:

«یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. حسین از ماشین پیاده شد بدون کاپشن.

 گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟!

 گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟

 گفتم: آره.

گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت.

 اما من فقط دوستش داشتم!»

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود

 

حرمت نگه دار دلم
گلم
که این اشک خون بهای عمر رفته من است
میراث من!
نه به قید قرعه
نه به حکم عرف
یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت
به نام تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون!
کتیبه خوان خطوط  قبایل دور
این ، این سرگذشت کودکی است
که به سرانگشت پا
هرگز دستش به شاخه هیچ آرزوئی نرسیده است
هرشب گرسنه می خوابید
چند و چرا نمیشناخت دلش
گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش
و آوار میخواند ریاضیات را
در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها
دودوتا چارتا ، چارچارتا...

در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد
با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت
با بوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه
آری دلم
گلم
این اشکها خون بهای عمر رفته من است
دلم گلم
این اشکها خون بهای عمر رفته من است
میراث من
حکایت آدمی که جادوی کتاب، مسخ و مسحورش کرده است
تا بدانم و بدانم و بدانم
به وار،وانهادم مهر مادریم را
گهواره ام را به تمامی
و سیاه شد در فراموشی , سگ سفید امنیتم
و کبوترانم را از یاد بردم
و می رفتم و می رفتم و می رفتم
تا بدانم و بدانم و بدانم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط
مرگ را به مساوات تقسیم می کردند
سند زده ام یک جا
همه را به حرمت چشمان تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد
بر این مقصود بی مقصد
از کلامی به کلامی
و یکی یکی مردم
بر این مقصود بی مقصد
کفایت میکرد مرا حرمت آویشن
مرا مهتاب
مرا لبخند
و آویشن حرمت چشمان تو بود ،  نبود؟
پس دل گره زدم به ضریح  اندیشه ای
که آویشن را میسرود
مسیح  بر صلیب نمی شد!
و تیر باران نمی شد لورکا
در گرانادا
در شب های سبز کاجها و مهتاب
آری یکی یکی مردم به بیداری
از صفحه ای به صفحه ای
تا دل گره بزنم به ضریح هر اندیشه ای که آویشن را میسرود
پس رسوب کردم با جیب های پر از سنگ
به ته رودخانه «اووز» همراه با ویرجینیا وولف
تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد
حرمت نگه دار گلم
دلم
اشکهایی را که خونبهای عمر رفته ام بود!
داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام!  همین
نه , نه
به کفر من نترس
نترس کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم
انسان و بی تضاد؟؟!
خمره های منقوش در حجره های میراث
عرفان لایت با طعم نعنا
شک دارم به ترانه ای که
زندانی و زندانبان همزمان زمزمه میکنند!!
پس ادامه میدهم
سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود
با این همه توهی ، اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل نبود
چون آن درخت که زیر باران ایستاده است..
نگاهش کن
چون آن کلاغ
چون آن خانه
چون آن سایه
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بو و نبود
به روزگار طوفان موج و نور و رنگ
در اشکال گرفتار آمدم
مستطیل های جادو
مربع های جادو
من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کرده ام
دیوانگیهای دیگران را دیوانه شده ام
عرفات در استادیوم فوتبال
در کابینه شارون از جنون گاوی گفتم
در همین پنجره گله به چرا بردم
پادشاهی کردم با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن
سر شانه نکردم که عیالوار بودم و فقیر
زلف به چپ و راست خواباندم
تا دل ببرم از دختر عمویم
از دیوار راست بالا رفتم
به معجزه کودکی
با قورباغه ای در جیبم

حراج کردم همه رازهایم را یک جا
دلقک شدم با دماغ پینوکیو
و بوته گونی به جای موهایم
آری گلم
دلم
حرمت نگه دار
که این اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه ،گریه می کرد
بی مجال اندیشه به بغض های خود
تا کی مرا گریه کند؟ و تا کی ؟!
و به کدام مرام بمیرد
آری گلم
دلم
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند
با سلام
و عطر آویشن..

مرحوم حسین پناهی


کيميا

 

از گل فروش   لاله رخـی   لاله مــــی خريد

می گفت: بی تبسم گل،خانه بـــی صفـــاست

گفتم : صفـــای خانه کفـــايــت نـمـــــی کــند

بـــايد صفــای روح بيابی که کــيميـــــاســت

خوب است ای کسی که به گلزار زندگـــــی؛

روی تو همـچو لاله صفابخش و دلربــاست

روح تـو  نيز چون رخ تو   با صفــــا  بــود

تا بنگری که خانه ی تــو خانه ی خــداست

  

                                  فريدون مشيری 

چشم من و انجیر

دیوونه کیه؟ 

عاقل کیه؟

جوونور کامل کیه؟

واسطه نیار به عزتت خمارم

حوصله هیـــچ کسی رو ندارم 

کفر نمیــــگم سوال دارم

یک تریلی محال دارم

تازه داره حالیم می شه چیکارم

میچرخم و میچرخونم سیـــارم 

تازه دیدم حرف حسابـــت منم

طلای نـــــــابت منم 

تازه دیدم که دل دارم بستمش

راه دیدم نرفته بود رفـــــتمش 

جوانه نشکفته را رســــتمش 

ویروس که بود حالیش نبود هستمش 

جواب زنده بودنم مـــرگ نبود! جون شما بـــود؟

مردن من مردن یک بـــرگ نبود! تو رو به خدا بـــود؟ 

اون همه افسانه و افسون ولــــــش؟!!

این دل پر خون ولـــــــش؟!!

دلهره گم کردن گدار مارون ولــــــش؟!

تماشای پرنده ها بالای کارون ولــــــش؟! 

خیابونا,سوت زدنا,شپ شپ بارون ولـــــش؟! 

دیوونه کیه؟

عاقل کیه؟ 

جوونور کامل کیــــــــه؟ 

گفتی بیا زندگی خیلی زیباست ! دویدم 

چشم فرستادی برام

تا ببینم  

که دیـــــــدم

پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معنــــــاش چیه ؟ 

کنار این جوی روون نعنــــــاش چیه؟ 

این همه راز

این همه رمز 

این همه سر و اسرار معمـــــاست؟

آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ نــه والله! 

مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟ نــه بالله 

پریشونت نبــــودم ؟ 

من 

حیرونت نبــــودم؟! 

تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمـــه! 

اتم تو دنیای خودش حریـــــــــف صد تا رستمه! 

گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه! 

انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمـــه!

چشمای من آهن انجیر شـــدن! 

حلقه ای از حلقه زنجیر شـدن! 

عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم

 چشم من و انجیر تو بنـــــازم! 

دیوونه کیه؟

عاقل کیه؟ 

جوونور کـــــامل کیـــــــه؟                                

مرحوم حسین پناهی

حسرت آرزو

    می دانم اینک برای گفتن این حرفها دیر شده اما در زندگی رنجهای هست

 که زود گفتنشان کم دردتر از دیر گفتنشان نیست.

همینکه بتوانی دردت را بگویی احساس خوشبختی می کنی و اگر نتوانی، آن را،

 تبدیل به رنجی می کنی که روزی تورا به زانو در می آورد و عاقبت کلکت را می کَنَد

مگر آنکه پیش از آن به چیز بزرگتری ایمان بیاوری و من در زندگی بزرگتر از خاطراتم ندارم

 پس بگذار به آنها ایمان بیاورم.

    یادت هست آن روز در آن هوای سرد کنار پنجره ایستاده بودم و چرخش برگها را در باد تماشا می کردم

 و تو آنجا کنار تخت دراز کشیده، به سقف اتاق زُل زده بودی و

می گفتی دلت می خواهد دنیا را از توی چشمهای من ببینی من هم صحنه های آن سوی پنچره را برایت

 تعریف می کردم و تو گوش می دادی و می دیدی .

    یادت هست برای آن برگ خشک کوچکی که در میان باد سرگردان شده بود

 چقدر نگران بودی و آنقدر راجعبش سؤال کردی که دیگر کلافه شدم و از شدت حسادت انگشتم را

 روی میله یخ زده کنار پنچره چسباندم چون می دانستم آنقدر دوستم داری که نگران می شوی مبادا سردم

بشود و حال آنکه من هیچ سوزی در نوک انگشتم احساس نمی کردم ولی تو آنجا کنار تخت انگشتت

 ازشدت سرما یخ زده بود ، آنقدر یخ زده بود که دندانهایت رو هم کیپ شده بود و قادر نبودی آنها را روی

هم بلغزانی و به من بگویی که مواظب خودم باشم تا سرما نخورم . یادت هست؟

من بخاطر تو بخاطر این که از سرما یخ نزنی ، نمیری انگشتم را از روی میله برداشتم ، والا خودم که

هیچ سردم نبود.

   یادت هست وقتی به تو گفتم آن رنگی که به ناخن هایت زده ای  حالت زشتی پیدا کرده

 و تو بلافاصله تیغ را بر داشتی و روی ناخن هایت را چنان تراشیدی که آنها را زخم کردی

 طوری که ریزش خون مجالت نمی داد و من هیچکدام  از آن زخم ها را نمی دیدم .یادت هست؟ 

    یادت هست آن روز هیچ یک از حالتهای مویت رانپسندیدم و تو همۀ آن موهای بلندت را از ته زدی و

 وقتی دیدی من باز نمی بینم دستم را گرفتی روی سر کچلت گذاشتی و چنان با شدت آن را روی تیغ تیغ

موهایت مالیدی تا من چیزی از این اتفاق را بفهمم و حال آنکه من اصلاً نمی فهمیدم، یادت هست؟

    یادت هست با آنکه همه چیزت را به من بخشیده بودی ولی باز اصرار می کردی همۀ آن  هیچ چیزی را

 که دیگر نداشتی به من بدهی و من سر اینکه هیچ چیز، خیلی کم است چقدر تحقیرت کردم، یادت هست؟   

    یادت هست آن روز کنار تخت بالای سرت نشستم وگفتم که دیگر بخش فهم احساس در مغزم کار نمی کند

 و جریان عصبی یا در زیر پوستم می میرد و یا اگر هم به مغز می رود آنجا هیچ معنایی پیدا نمی کند

 طوریکه وقتی لبهایم را روی پوستت می مالم انگار که نمی مالم انگار  هیچ احساسی از این واقعه

در من رخ نمی دهد. یادهست معصومانه در چشمانم خیره شدی و گفتی که هیچکدام ازاین حرفها را

نمی فهمی، یادت هست؟ 

   یادت هست آن روز بخاطر من مُردی و مرگت را پزشکان درمانگاه تأئید کردند

 طوریکه کارت به مُرده شوی خانه کشید و وقتی من سر تابوتت رسیدم سرت را بلند کردم

گوشت را به دهانم چسباندم و در آن فریاد زدم "آهای" من هیچکدام از این مردن هایت را قبول ندارم.

 یادت هست از بس مرده بودی هیچ اعتراضی از خود نشان ندادی یادت هست؟  

    سکوت وجودم را فرامی گیرد، قلب برای تپیدن تلاش می کند، آینده در گذشته گم می شود و من ایمانم را

 به زمان از دست می دهم چون می دانم هیچ وقت کسی پشت سرم کنار تخت دراز نکشیده،

هرگز کسی در سرما ، یخ حوض را نشکسته ، هیچوقت کسی ناخنش را تا آن حد نتراشیده و

هرگز کسی برای من نمُرده است می دانم خاطراتی را به یاد می آورم که هنوز آرزو هستند

که هنوز اتفاق هم نیفتاده اند. خوب می دانم اینک در این هوای سرد ، اینجا، کنار پنچره در حالیکه ایستاده ام

 و چرخش برگها را در باد تماشا می کنم ساعتهاست که مُرده ام و از بس نگران آرزوهایم هستم

 این مرگ را هیچ نمی فهمم "آهای"با تو هستم با تویی که می خوانی، یعنی این خاطرات هنوز یادت هست؟

 

آقاي نورافشان

وصیت نامه

 

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش مي طلبم.

 

مرحوم حسین پناهی 

حقیقت

 

...اما حقیقت دیدنی نیست.هرچند که همچون قورباغه کور زبان را دام عبور پشه ای گردانیم.

جوابی نیست.

دلیلی نیست و هیچ چیز نیست.

هیچ چیز. این قَدَر هیچ که گاه به وقتِ بی تابی ، ناشکرانه غُر می زنیم.

ما ماهی های ازون برون محکوم به ماهی تابه ی واقعیتیم.

از ملکوتِ چراهای کودکانه به قعر ظلمانی بایدهای بزرگسالی تبعیدمان کرده اید،

 بی آنکه بدانیم چرا؟

هیچ.اصلا هیچ.

به ناچار اگر شب باشد می خوابی برای بیدار شدن واگر روز باشد می دوی برای خوابیدن،

با همان حیرت غریزی که جوهره ی چشم و نگاه همیشگی ماست.

حیرتی که در کودکی،در روزهای دورِ کودکی در جوار لپهای نمکین داشتیم.

وحالا آن را با صورت استخوانی مزه از دست داده در لفافه ی کلمات می پیچانیم.

کلماتی که نتیجه ای جز گیج کردن دیگران که خود نیز گیج کننده ی گروهی دیگرند،

سودی و سعادتی در بر نخواهند داشت.

کلماتی که جمله می شوند،وجمله هایی که آوا، و آواهایی غم انگیزتر از

 ناله های معصومانه ی فیل پیری که پس از طی یک عر طبیعی،حالا در حال مردن است.

آوا.

اما نه از جنس چهچهه ی قناری و سوت جیرجیرک و هوف باد

 و ضرباهنگ فوق موسیقیایی نوکِ دارکوب و درخت.

گاه در بزرگترین وپررفت و آمدترین خیابان شهر،

درمقابل سوال دوست،آشنا یا غریبه ای آرزو می کردم کاش در همان لحظه

در جیبم پینه دوزی می داشتم تا با یکدیگر به ترکیب قرمز و سیاهش نگاه کنیم.

و من خود یکبار در تنهایی،حدود بیست دقیقه به یک دانه خرما نگاه کردم.

فقط نگاه کردم.

دوست خوب من،ما ظاهراً بخش کوچکی از یک سوال بزرگیم.

آری کوچک.

ما در میان کوچک ها بزرگتریم ولی به هر حال سوالیم.

.

.

.

آیا روزی کسی یافت خواهد شد که بدون توسّل به استناد باران و نور و چشم کبوتر و بوی کُندُر،

چشم در چشم ما بایستد.

وبه سادگی سلام خواهرزاده کوچکمان،ستاره ی دنباله دار رنج مارا

به مدار منظومه ی تازه وشادابی ببرد.

کسی تلخ تر از الکل؟

واسیدی تر از مخدّرات؟

نمی دانم....

تو هم نیز نخواهی دانست....

و همان بهتر که ندانیم....

مرحوم حسین پناهی