تبليغاتX
خدا هم عاشق است
بهترین کار نزد خدابعد از انجام واجبات شادکردن دل مردمومن است

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت،

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند

و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت:

می‌آید، من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود

 و یگانه قلبی‌ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد

و سر انجام گنجشک روی شاخه‌ای از درخت دنیا نشست.

 فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت

 و خدا لب به سخن گشود:

 "با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست".

گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی کسی‌ام.

 تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟

 چه می‌خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.

 سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

 خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی.

 باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.

 گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم

و تو ندانسته به دشمنی‌ام بر خاستی.

 اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.

 های های گریه‌هایش ملکوت خدا را پر کرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/07ساعت 10:25  توسط هادی  | 

مايلم داستاني كوتاه بیان كنم

قرن ها پيش، در كشوري خاص ، يك نقاش بزرگ وجود داشت.

 وقتي جوان بود تصميم گرفت يك چهره ي واقعاً عالي نقش كند كه

 سرور الهي از آن بدرخشد: صورت كسي كه چشمانش با آرامشي بي نهايت بدرخشد.

بنابراين مي خواست كسي را پيدا كند تا صورتش منتقل كننده ي

 چيزي از فراسو باشد، چيزي وراي اين زندگي و اين دنيا.

هنرمند ما عازم سفر شد و سراسر كشور را روستا به روستا،

جنگل به جنگل به دنبال چنين شخصي گشت و عاقبت،

پس از مدت هاي مديد با چوپاني در كوهستان برخورد كرد كه آن

معصوميت و درخشش را در چشمانش داشت،

با چهره اي كه نشاني از وطني آسماني در آن نقش بسته بود.

يك نظر به صورت او كافي بود تا همه را متقاعد كند

كه الوهيت در انسان ها منزل دارد.

هنرمند تصويري از صورت آن چوپان كشيد.

ميليون ها نسخه از آن نقاشي به فروش رفت، حتي در سرزمين هاي دوردست.

مردم فقط با آويختن آن نقاشي به ديوار خانه هايشان احساس نعمت و بركت مي كردند.

پس از حدود بيست سال، وقتي كه آن هنرمند سالخورده شده بود، فكر ديگري به نظرش رسيد.

تجربه اش در زندگي به او نشان داده بود كه تمام انسان ها م

وجوداتي الهي نيستند و اهريمن نيز در آنان وجود دارد.

فكر كشيدن چهره اي كه نشانگر وجود اهريمن در انسان باشد به نظرش رسيد.

فكر كرد كه اين دو چهره مي توانند يكديگر را تكميل كنند و نشان دهنده ي انسان كامل باشند.

در روزگار پيري، بارديگر به دنبال يافتن مردي راهي شد كه انسان نبود و يك اهريمن بود.

وارد قمارخانه ها و ميكده ها و تيمارستان ها شد.

 اين شخص مي بايد سرشار از آتش دوزخ باشد،

صورتش بايد نشانگر كامل اهريمن باشد: زشت و آزاردهنده.

 او در پي خود تصوير گناه بود.

او قبلاً تصويري از الوهيت را نقش بسته بود

و حالا در پي كسي بود كه كالبد شيطان باشد.

پس از جست و جويي طولاني، عاقبت با يك محكوم در زندان برخورد كرد.

 آن مرد مرتكب هفت قتل شده بود و ظرف چند روز آينده قرار بود حلق آويز شود.

دوزخ از چشمان آن مرد مشهود بود، او تجسد نفرت بود.

صورتش زشت ترين صورتي بود كه ممكن بود يافت شود.

 هنرمند شروع كرد به كشيدن تصوير چهره ي آن مرد.

وقتي نقاشي را تمام كرد، آن را در كنار آن نقاشي قبلي قرار داد تا تفاوت را ببيند.

 از نظر هنر نقاشي، گفتن اينكه كدام بهتر بود دشوار بود، هردو عالي بودند.

او ايستاد و به هردو تابلو نگاه كرد. آنگاه ناله اي شنيد.

برگشت و ديد كه آن زنداني مشغول گريستن است. هنرمند تعجب كرده بود.

پرسيد، "دوست من چرا گريه مي كني؟" آيا اين تصاوير تو را ناراحت مي كنند؟"

زنداني گفت، "در تمام اين مدت سعي داشتم چيزي را از تو پنهان كنم، ولي امروز ديگر نتوانستم.

واضح است كه نمي داني آن تصوير اولي نيز خود من هستم. هردو نقاشي از صورت من است.

من همان چوپاني هستم كه تو بيست سال پيش در كوهستان ديدي.

من براي سقوط خودم در اين بيست ساله گريه مي كنم.

من از بهشت به دوزخ فرو افتاده ام، از الوهيت به اهريمن."

من نمي دانم كه اين داستان تا چه اندازه واقعي است.

شايد واقعي باشد و شايد هم نباشد، ولي زندگي هر انسان دو روي متفاوت دارد.

در هر فرد هم الوهيت وجود دارد و هم اهريمن،

در هر انسان هم امكان بهشت وجود دارد و هم امكان دوزخ.

در وجود هر فرد، هم گل هاي خير و زيبايي شكوفا مي شوند

 و هم گنداب هاي كثيف و زشت مي تواند ايجاد شود.

هر فرد پيوسته بين اين دو افراط و تفريط در نوسان است.

فرد مي تواند به هريك از اين دو انتها دست بيابد،

ولي زندگي بيشتر افراد به آن ساحل دوزخي منتهي مي شود.

اندكي مردمان خوش اقبال وجود دارند كه اجازه مي دهند الوهيت در آنان رشد يابد.

آيا مي توانيم در رشددادن الوهيت در خود توفيق يابيم؟

آيا مي توانيم مانند آن نقاشي باشيم كه از نور الوهيت مي درخشيد؟

اين چگونه مي تواند انجام شود؟؟؟؟؟؟

نظر شما چیه دوست گرامی؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/27ساعت 14:56  توسط هادی  | 

نامه ای از طرف خدا به ما بندها

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی،

حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،

از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،

 مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف

و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی

و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی

و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی،

 بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی را به من بگویی،

اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم

که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،

شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی.

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری،

بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟

در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی،

 در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری،

 باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،

شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی.

موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی،

به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی،

 اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام،

من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی،

 حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی،

 من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن،

یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای

یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود،

به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی.

آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟

 اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم،

من هرگز دست نخواهم کشید.

 دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...

 

 

دوست و دوستدارت: خدا

   خداهم عاشق است 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/28ساعت 13:49  توسط هادی  | 

 

فکر میکنم که عشق یک پرنده است.یک گل است.یک ترانه است.یا که خنده های کودکانه است.هر چه هست جاودانه است.

فکر میکنم که عشق یک ستاره است.یا که افتاب.یا که ماه.نه نه.عشق یک دل لطیف پاره پاره است.

فکر میکنم که عشق یک مشعل است.هر کجا که هست روشنی است.هر کجا که نیست سوت و کور و تیره است.

زندگی بدون عشق مشکل است.عشق روح مطلق است.کامل است.

فکر میکنم که عشق یک مذهب است.اب و باد و خانه نیست مکتب است.

عشق یک حقیقت است.اولین پدیده ی طبیعت است.راز خلقت است.رمز غیبت است.

عشق مرگ نیست زندگیست.سخت نیست عین سادگیست.

عشق عاشقانه های باد و گندم است.اولین پناهگاه کودکی اخرین پناهگاه ادم است.یا مسیح در درون مریم است.

فکر میکنم که عشق یک گل شقایق است.

فکر میکنم خدا هم عاشق است

   

      ارسال شده توسط یک دوست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/09ساعت 1:3  توسط هادی  | 

 

الهي و ربي من لي غيرک...


 

بسم الله

                                                  گفتم: چقدر احساس تنهايي مي‌کنم
                                                  گفتي: فاني قريب
                                                  .:: من که نزديکم (بقره/186) ::.


 

گفتم: تو هميشه نزديکي؛ من دورم... کاش مي‌شد بهت نزديک شم
گفتي: و اذکر ربک في نفسک تضرعا و خيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.::هر صبح وعصر، پروردگارت روپيش خودت،باخوف وتضرع،وباصداي آهسته يادکن(اعراف/205)::.


 

گفتم: اين هم توفيق مي‌خواهد
گفتي: ألا تحبون ان يغفرالله لکم
     .:: دوست نداريد خدا ببخشدتون؟! (نور/22) ::.


 

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشي
گفتي: و استغفروا ربکم ثم توبوا اليه
     .:: پس از خدا بخواهيد ببخشدتون و بعد توبه کنيد (هود/90) ::.


 

گفتم: با اين همه گناه... آخه چيکار مي‌تونم بکنم؟    
گفتي: الم يعلموا ان الله هو يقبل التوبة عن عباده
     .:: مگه نمي‌دونيد خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول مي‌کنه؟! (توبه/104) ::.


 

گفتم: ديگه روي توبه ندارم
گفتي: الله العزيز العليم غافر الذنب و قابل التوب
     .:: (ولي) خدا عزيزه و دانا، او آمرزنده‌ي گناه هست و پذيرنده‌ي توبه (غافر/2-3) ::.


 

گفتم: با اين همه گناه، براي کدوم گناهم توبه کنم؟ 
گفتي: ان الله يغفر الذنوب جميعا
     .:: خدا همه‌ي گناه‌ها رو مي‌بخشه (زمر/53) ::.


 

گفتم: يعني بازم بيام؟ بازم منو مي‌بخشي؟
گفتي: و من يغفر الذنوب الا الله
     .:: به جز خدا کيه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/135) ::.


 

گفتم: نمي‌دونم چرا هميشه در مقابل اين کلامت کم ميارم! آتيشم مي‌زنه؛ ذوبم مي‌کنه؛ عاشق مي‌شم! ...  توبه مي‌کنم
گفتي: ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين
     .:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونايي که پاک هستند رو دوست داره (بقره/222) ::.


 

ناخواسته گفتم: الهي و ربي من لي غيرک    
گفتي: اليس الله بکاف عبده
     .:: خدا براي بنده‌اش کافي نيست؟ (زمر/36) ::.


 

گفتم: در برابر اين همه مهربونيت چيکار مي‌تونم بکنم؟
گفتي:يا ايها الذين آمنوا اذکروا الله ذکرا کثيرا و سبحوه بکرة و اصيلا هو الذي يصلي عليکم و ملائکته ليخرجکم من الظلمت الي النور و کان بالمؤمنين رحيما
.:: اي مؤمنين! خدا رو زياد ياد کنيد و صبح و شب تسبيحش کنيد. او کسي هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت مي‌فرستن تا شما رو از تاريکي‌ها به سوي روشنايي بيرون بيارن. خدا نسبت به مؤمنين مهربونه (احزاب/41-43) ::.


 

با خودم گفتم: خدا... خالق هستي... با فرشته‌هاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشيم؟! ... ...

 

هادی:بازم نشونه میخوای تا بدونی خدا هم عاشق است؟

                         بهترين مردم کساني هستند که به حق داوري کنند. امام علی (ع)     

 

ارسال شده توسط یک دوست:ممنونم              

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/08ساعت 13:53  توسط هادی  | 

ازبهارپرسیدم عشق یعنی چه؟

گفت:تازه شکفته ام هنوز نمی دانم


ازتابستان پرسیدم عشق یعنی چه؟

گفت:فعلا درگرمای وجودش غرقم نمی دانم


ازپاییز پرسیدم عشق یعنی چه؟

گفت:درجلوه رنگارنگ ان رنگ باخته ام نمی دانم


اززمستان پرسیدم عشق یعنی چه؟

گفت:مثل برف ارام وبی صداروی قلبت می نشیندوتونمی فهمی که اوکی تورااحاطه کرد.زیراعشق اگر شماراشایسته ببیند حرکت شما را هدایت می کند.


ازپدر پرسیدم عشق یعنی چه؟

گفت به خاطرتوخستگی را فراموش کردن.


ازمادرپرسیدم عشق یعنی چه؟

گفت :یعنی هرکه در این خانه است


از معلم پرسیدم عشق یعنی چه؟

گفت:یعنی هر لحظه از زندگی قدرعشق را بدانی واز اینکه وجودت از گرمای ان سرشار است به دیگران هم عشق بورزی.


شبی از ماه پرسیدم عشق یعنی چه؟

درحالی که دراغوش اسمان غوطه وربودگفت:یعنی وقتی دیگری متوجه وجودت نیست تو نور خود را به ان برسانی.


ازباران پرسیدم عشق یعنی چه؟

گفت عشق این است که کسی چتری برای دیگری شودواو نداند که چرا زیر باران خیس نشد


ازخودعشق پرسیدم که اخر عشق یعنی چه؟

با تبسمی گفت:مهر بی پایان به خالق هستی. چون اوست که عشق را

 در وجود عالمیان قرار می دهدوهمه ی ماهرلحظه در عشق او غوطه وریم

پس ماهم به او عشق بورزیم و وقتی که عاشق می شوید

مگویید "خداوند درقلب من است"بلکه بگویید"من درقلب خداوند جای دارم !

 

ای بابا  دیگه چطور بگم " خداهم عاشق است"

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/05ساعت 10:0  توسط هادی  | 

بگذاريد وبگذريد. ببينيد ودل نبنديد. چشم بياندازيد و دل نبازيد كه دير يا زود بايد گذاشت و گذشت.

(امام علي(ع))

 
 
انسان همچون رودخانه است ، هرچه عميقتر باشد آرام تر و متواضع تر است.
 

(مثل آلماني):
افتادن در گل و لاي ننگ نيست، ننگ در اين است که آنجا بماني .

 

بزرگترين پند زندگي اين است كه گاهي احمق ها درست مي گويند.!    (چرچيل)

 

افکار خوب معمار و آفرِيننده هستند و آرزو قلابي است که هرچيز را به جانب ما ميتواند بکشد.(ديل کارنگي)

 

زندگي انسان چيزي نيست جز تفکر او.    (جيمز ويليامز)

 

هر حرکتي که چيزي به وجود شما نيافزايد , چيزي از آن خواهد کاست و حرکتي که اثرش

خنثي باشد وجود ندارد ! (ديل کارنگي)

 

(اينشتين) : من مي خواهم بدانم (خدا ) چگونه اين جهان را خلق كرده است . علاقه اي به اين يا آن پديده ندارم . در( طيف) اين يا آن عنصر لطفي نمي بينم . من ميخواهم انديشه هاي ( او ) را بدانم باقي چزييات است .

 

(خواجه عبدالله انصاري) : تا تو مرا بد خواهي و خود را نيك ، نه مرا بد آيد و نه تو را نيك .

 

(لقمان) خطاب به فرزندش : پسرم بزرگترين نفرين آنست كه همه چيز را تجربه كني

 

(ولتر ): زر اندوزاني كه براي مال دنيا كيسه دوخته اند بدانند كه لباس آخرت جيب ندارد .

 

(جبران خليل جبران) : بهترين اشخاص كساني هستند كه اگر آنها را تعريف كرديد خجل شوند و اگر آنها را بد گفتيد سكوت كنند .

 

(بودا) : آن كه خوشي خود را در رنج ديگران بجويد ، هر گز روي خوشي نمي بيند .

 

(سات سيت آناندا) : از آغاز حرفي در ميان نبود . گفتن اين حرف ، حرفي به ميان آورد .

 

 بسياري از مردم از نظر شخصيت مادي به اوج کمال مي رسند
اما عقل آنها به اين مقام عادت ندارد.
و بسياري از آدمهاي ديگر به عکس . 
(فردريک نيجه)

 

هميشه حرفي را بزن که بتواني بنويسي
چيزي رو بنويس که بتواني پای آن را امضا کني
چيزي را امضا کن که بتواني پایش بايستي.
(ناپلئون)

 

چه کور است او که از جیبش به تو می دهد تا شاید از قلبت چیزی بستاند

:::: جبران خلیل جبران ::::


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/02ساعت 23:55  توسط هادی  | 

کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی. صدایش خراشی بود بر

صورت احساس. با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی! کلاغ خودش را دوست

نداشتو فکر می کرد در دایره قسمت نازیبایی ها سهم اوست.


و برای همین بالهایش را بست و دیگر آواز نخواند.


خدا گفت: عزیز من! صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نیست اما فرشته ها با صدای

 تو به وجد می آیند سیاه کوچکم! بخوان فرشته ها منتظرند.


تو سیاهی سیاه چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند. اگر تو نباشی. آبی من چیزی کم

خواهد داشت خودت را از آسمانم دریغ نکن.


بخوان برای من بخوان این منم که دوستت دارم سیاهیت را و خواندنت را


کلاغ این بار عاشقانه ترین آوازش را خواند


خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد


( عرفان نظرآهاری)

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/28ساعت 21:23  توسط هادی  | 

هر سلام آغاز دردناك يك خداحافظي است و جز اين چاره‌اي نيست.

ساده بگويم عشق چتري است براي دونفر زماني كه حتي يك قطره باران هم نمي‌بارد.

واي بر روزي كه حتي عشق عادتمان شود. عادت همه چيز را ويران مي‌كنداز جمله عظمت دوست‌داشتن

 را، تفكر خلاق را، عاطفه‌ي جوشان را،عاشق كم است اما بحث عاشقانه فراوان

محبوبي در كار نيست اما مطربان ولگرد به آساني تبديل به خوبترين محبوبان شدند و فريادكشان

و مويه‌كنان از عشق سخن مي‌گويند. روزگاري است كه ديگر كلام عاشقانه دليل عشق نيست و

 آواز عاشقانه خواندن، دليل عاشق بودن و در اين روزگار......

مي‌خواهم نگاه عاشقانه‌ام را نگه‌دارم و خالصانه بگويم اما..........

درد اين است كه در عصر ما خالصانه گفتن هم ياد گرفته‌اند. ولي هيچ عصري نيست كه عصر

عاشقان صادق نباشد فقط تعدادشان كم است كه هميشه كم بوده و همين هم باعث شده كه به عشق شكوهي

تا اين حد بخشد.(از طرف یک دوست خیلی خوب)

اما دوستان من باید یک چیز را به خوبی حس کنید و به آن فکر کنید تا معنی عشق را بفهمیم

اینکه  "خداهم عاشق است " 

 اما آیا ما معشوق خوبی هستیم؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/21ساعت 10:12  توسط هادی  | 

الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمی ده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس. بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من می شنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...

هر چی می خوای به من بگو قول می دم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی می تونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :

اصلا خدا باهام حرف نزنه گریه می کنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو...دیگر بغض امانش را بریده بود

بلند بلند گریه کرد وگفت:

خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم می خواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه

 فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟

مثل خیلی ها که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر می کنن من الکی می گم با تو دوستم.

مگه ما باهم دوست نیستیم؟

پس چرا کسی حرفمو باور نمی کنه ؟

خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه این طوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک گفت:

آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش می کنه...

کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب می کردند

 تا تمام دنیا در دستشان جا می گرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان می خواستند .دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/21ساعت 15:52  توسط هادی  | 

دوست خوبم:آخرین باری که با خدا حرف زدی چه موقع بود؟

از خدا جواب گرفتی؟

فکر می کنی.........................

پس حتما مطلب زیری رو بخون

(تفکر هادی:جواب خدا بستگی به ظرفیت انسان دارد)

ارسال شده توسط یک دوست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/21ساعت 23:36  توسط هادی  | 

 

تا خدا و دل تنهای من و عشق خدایی است

دگر هیچ غمی نیست

که نیست

تا خدا هست

مرا دردسری نیست

که نیست

ارسال شده توسط یک دوست

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/15ساعت 10:31  توسط هادی  | 

 

·       خداوند،این رمز اعلایی که دو معجزه حیات و وجوداز اوسرزده است

 

،به همانگونه که خود را از برابر چشم کسی که،جز فهمیدن نمیفهمدپنهان

 

میدارد،به همان اندازه خودرا در برابر کسی که جز دوست داشتن نمیفهمد

 

آشکارا میکند. (الکسیس کارل، او نه فیلسوف بود نه عارف بلکه دکتری بود

 

واثرات نیایش رادر بیماران متعددی بررسی کرد و کتابی نوشت که این کتاب

 

توسط دکترشریعتی ترجمه شده ،برای اطلاعات بیشتر به کتاب نیایش نوشته

 

دکتر شریعتی رجوع کنید.)

        

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/13ساعت 17:14  توسط هادی  | 

·       خدایا:

 

به کسانی که دوستشان داری بیاموزکه عشق بهتر از زندگی

 

کردن است وبه کسانی که بیشتر دوستشان داری بچشان که

 

دوست داشتن(عشق واقعی وباعقل)ازعشق برتراست.

(دکترعلی شریعتی)

     

(لازم به ذکرست که بگم دوست داشتن شاید همان عشق باشد اما با

 

کمی تفاوت،که شاید در جمله قبل بهتر بیان شده باشه.)

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/13ساعت 17:13  توسط هادی  | 

خدایا : رحمتی كن تا ایمان ُ نام ونان برایم نیاورد 

قوتم بخش تا نانم را؛ وحتی نامم را در خطر ایمانم افكنم

تا از آنها باشم كه پول دنیا می گیرند وبرای دین كار می كنند ؛

نه آنها كه پول دین می گیرند وبرای دنیا كارمی كنند.

 

خدايا! در برابر ان چه انسان ماندن را به تباهي مي کشد،

مرا با " نداشتن و نخواستن رويين تن کن.

(ـدکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/12ساعت 11:16  توسط هادی  | 

    

             خدایا

                   من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم

                                           که تودر عرش کبریایی خود نداری

                          من چون تویی دارم

                                           وتو چون خودی نداری

(امام سجاد(ع) )

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/08ساعت 10:32  توسط هادی  | 

هر هزار سال‌ يك‌ بار فرشته‌ها قالی‌ جهان‌ را در هفت‌ آسمان‌ می‌تكانند، تا گرد و خاك‌ هزار

 ساله‌اش‌ بريزد و هر بار با خود می‌گويند: "اين‌ نيست‌ قالی‌ای‌ كه‌ قرار بود انسان‌ ببافد، اين

‌ فرش‌ فاجعه‌ است ..."


با زمينه‌ سرخ‌ خون‌ و حاشيه‌های‌ كبود معصيت، با طرح‌های‌ گناه‌ و نقش‌ برجسته‌های‌ ستم،


فرشته‌ها گريه‌ می‌كنند و قالی‌ آدم‌ را می‌تكانند و دوباره‌ با اندوه‌ بر زمين‌ پهنش‌ . می کنند

رنگ‌ در رنگ، گره‌ در گره، نقش‌ در نقش، قالی‌ بزرگی‌ است‌ زندگی،‌ كه‌ تو می‌بافی‌ و من

‌ می‌بافم‌، همه‌ بافنده‌ايم، می‌بافيم‌ و نقش‌ می‌زنيم، می‌بافيم‌ و رج‌ به‌ رج‌ بالا می‌بريم، می‌بافيم

‌ و می‌گسترانيم.


دار اين‌ جهان‌ را خدا برپا كرد، و خدا بود كه‌ فرمود: "ببافيد"، و آدم‌ نخستين‌ گره‌ را بر

 پود قالی زندگی‌ زد.


و هر كه‌ آمد، گره‌ای‌ تازه‌ زد و رنگی‌ ريخت‌ و طرحی‌ بافت و چنين‌ شد كه‌ قالی‌ آدمی‌ رنگ‌

 رنگ‌ شد، آميزه‌ای‌ از زيبایی و نازيبایی، سايه‌ روشنی‌ از گناه‌ و ثواب.


گره‌ تو هم تا ابد بر اين‌ قالی‌ خواهد ماند، طرح‌ و نقشت‌ نيز، و هزاران سال‌ بعد، آدميان‌ بر

 فرشی‌ خواهند زيست‌ كه‌ گوشه‌ای‌ از آن‌ را تو بافته‌ای.

كاش‌ گوشه‌ای‌ را كه‌ سهم‌ توست، زيباتر ببافی

امیدواریم همگی فرشی ببافیم که خدا بپسندد

ارسال شده توسط یک دوست

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/04ساعت 16:31  توسط هادی  | 

 

العجل یا حجت الله

 

خدارا پیش بندگانش محبوب سازید تا خدا شمارا دوست بدارد 

حضرت محمد (ص)

                                            

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/26ساعت 19:23  توسط هادی  | 

 

عزت و بی نیازی هر دو شتابزده به دنبال پناهگاهی میدویدند

چون به توکل برخورد کردند آرامش پیدا نموده و آن را پناهگاه خود قرار دادند

امام حسین (ع)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/15ساعت 12:16  توسط هادی  | 

 

بهترین کار نزد خدا بعد از انجام واجبات خوشحال کردن مرد مومن است

حضرت محمد (ص)

 

عکس دراندازه بزرگتر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/09ساعت 16:54  توسط هادی  | 

آیا بخت و اقبال است که مردان بزرگ را به مقام سیادت میرساند؟

نه.چون مردان بزرگ بودند که توانستند بخت و اقبال را مطیع و منقاد

خود سازند.

(ناپلئون)

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/31ساعت 19:0  توسط هادی  | 

 

·       اگردلت کسی را دوست داشت،زیادجدی نگیر،آخه کار دل همینه،

 

اما اگر باعقلت کسی را دوست داشتی بدان چیزی را تجربه

 

میکنی به نام عشق. (افلاطون)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/31ساعت 17:14  توسط هادی  | 

·       اگر به آرزوی خود نرسیدی،غمگین نشو،چون نرسیدن به آرزو درد است

 

وغمگین شدن خود درد دیگریست که میتوانی از آن اجتناب کنی. 

 

(امیرالمومنین (ع))

 (لطفا درپایین نظردهید) 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/31ساعت 17:12  توسط هادی  | 

 

·       خدایا:

        

     عقیده مرا ازدست عقده ام مصون بدار.  (دکترعلی شریعتی)

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/24ساعت 16:58  توسط هادی  |