تبليغاتX
خدا هم عاشق است







خدا هم عاشق است

خدایا"من درکلبه حقیرانه خودچیزی دارم که تودرعرش کبریایی خودنداری"من چون تویی دارم وتوچون خودی نداری"

لیلی و خدا و عشق

خدا مشتي خاک برگرفت. مي خواست ليلي را بسازد،

از خود در او دميد. و ليلي پيش از آنکه با خبر شود، عاشق شد.

سالياني ست که ليلي عشق مي ورزد. ليلي بايد عاشق باشد.

زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق مي شود.

ليلي نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان.

خدا گفت: به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد.

آزمونتان تنها همين است: عشق. و هر که عاشق تر آمد،

نزديکتر است. پس نزديکتر آييد، نزديکتر.

عشق، کمند من است. کمندي که شما را پيش من مي آورد. کمندم را بگيريد.

و ليلي کمند خدا را گرفت.

خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من.

با من گفتگو کنيد.

و ليلي تمام کلمه هايش را به خدا داد. ليلي هم صحبت خدا شد.

خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتي خاک را بدل به نور مي کند.

 


 و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند 

 

عرفان نظر آهاری

 

+ حك شده در 88/07/03در زمان 10 به دست هادی |

کلاغ و خدا

 

کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی. صدایش خراشی بود بر

صورت احساس. با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی! کلاغ خودش را دوست

نداشتو فکر می کرد در دایره قسمت نازیبایی ها سهم اوست.


و برای همین بالهایش را بست و دیگر آواز نخواند.


خدا گفت: عزیز من! صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نیست اما فرشته ها با صدای

 تو به وجد می آیند سیاه کوچکم! بخوان فرشته ها منتظرند.


تو سیاهی سیاه چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند. اگر تو نباشی. آبی من چیزی کم

خواهد داشت خودت را از آسمانم دریغ نکن.


بخوان برای من بخوان این منم که دوستت دارم سیاهیت را و خواندنت را


کلاغ این بار عاشقانه ترین آوازش را خواند


خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد


( عرفان نظرآهاری)

به امید اینکه ما آدمهای رو سیاه هم پیش خدا عزیز باشیم که انشاالله هستیم

"خدا هم عاشق است"

 

+ حك شده در 88/05/07در زمان 17 به دست هادی |

گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت،

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند

و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت:

می‌آید، من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود

 و یگانه قلبی‌ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد

و سر انجام گنجشک روی شاخه‌ای از درخت دنیا نشست.

 فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت

 و خدا لب به سخن گشود:

 "با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست".

گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی کسی‌ام.

 تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟

 چه می‌خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.

 سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

 خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی.

 باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.

 گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم

و تو ندانسته به دشمنی‌ام بر خاستی.

 اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.

 های های گریه‌هایش ملکوت خدا را پر کرد.

 

 

+ حك شده در 88/04/07در زمان 10 به دست هادی |

1 نامه عاشقانه از خدا

نامه ای از طرف خدا به ما بندها

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی،

حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،

از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،

 مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف

و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی

و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی

و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی،

 بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی را به من بگویی،

اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم

که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،

شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی.

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری،

بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟

در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی،

 در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری،

 باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،

شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی.

موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی،

به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی،

 اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام،

من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی،

 حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی،

 من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن،

یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای

یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود،

به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی.

آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟

 اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم،

من هرگز دست نخواهم کشید.

 دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...

 

 

دوست و دوستدارت: خدا

   خداهم عاشق است 

 

+ حك شده در 87/11/28در زمان 13 به دست هادی |

خدا هم عاشق است

 

فکر میکنم که عشق یک پرنده است.یک گل است.یک ترانه است.یا که خنده های کودکانه است.هر چه هست جاودانه است.

فکر میکنم که عشق یک ستاره است.یا که افتاب.یا که ماه.نه نه.عشق یک دل لطیف پاره پاره است.

فکر میکنم که عشق یک مشعل است.هر کجا که هست روشنی است.هر کجا که نیست سوت و کور و تیره است.

زندگی بدون عشق مشکل است.عشق روح مطلق است.کامل است.

فکر میکنم که عشق یک مذهب است.اب و باد و خانه نیست مکتب است.

عشق یک حقیقت است.اولین پدیده ی طبیعت است.راز خلقت است.رمز غیبت است.

عشق مرگ نیست زندگیست.سخت نیست عین سادگیست.

عشق عاشقانه های باد و گندم است.اولین پناهگاه کودکی اخرین پناهگاه ادم است.یا مسیح در درون مریم است.

فکر میکنم که عشق یک گل شقایق است.

فکر میکنم خدا هم عاشق است

   

      ارسال شده توسط یک دوست

 

+ حك شده در 87/11/09در زمان 1 به دست هادی |

خدایا من جز تو کسی رو ندارم...

 

الهي و ربي من لي غيرک...


 

بسم الله

    گفتم: چقدر احساس تنهايي مي‌کنم 

گفتي: فاني قريب
.:: من که نزديکم (بقره/186) ::.


 

گفتم: تو هميشه نزديکي؛ من دورم... کاش مي‌شد بهت نزديک شم
گفتي: و اذکر ربک في نفسک تضرعا و خيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.::هر صبح وعصر، پروردگارت روپيش خودت،باخوف وتضرع،وباصداي آهسته يادکن(اعراف/205)::.


 

گفتم: اين هم توفيق مي‌خواهد
گفتي: ألا تحبون ان يغفرالله لکم
     .:: دوست نداريد خدا ببخشدتون؟! (نور/22) ::.


 

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشي
گفتي: و استغفروا ربکم ثم توبوا اليه
     .:: پس از خدا بخواهيد ببخشدتون و بعد توبه کنيد (هود/90) ::.


 

گفتم: با اين همه گناه... آخه چيکار مي‌تونم بکنم؟    
گفتي: الم يعلموا ان الله هو يقبل التوبة عن عباده
     .:: مگه نمي‌دونيد خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول مي‌کنه؟! (توبه/104) ::.


 

گفتم: ديگه روي توبه ندارم
گفتي: الله العزيز العليم غافر الذنب و قابل التوب
     .:: (ولي) خدا عزيزه و دانا، او آمرزنده‌ي گناه هست و پذيرنده‌ي توبه (غافر/2-3) ::.


 

گفتم: با اين همه گناه، براي کدوم گناهم توبه کنم؟ 
گفتي: ان الله يغفر الذنوب جميعا
     .:: خدا همه‌ي گناه‌ها رو مي‌بخشه (زمر/53) ::.


 

گفتم: يعني بازم بيام؟ بازم منو مي‌بخشي؟
گفتي: و من يغفر الذنوب الا الله
     .:: به جز خدا کيه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/135) ::.


 

گفتم: نمي‌دونم چرا هميشه در مقابل اين کلامت کم ميارم! آتيشم مي‌زنه؛ ذوبم مي‌کنه؛ عاشق مي‌شم! ...  توبه مي‌کنم
گفتي: ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين
     .:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونايي که پاک هستند رو دوست داره (بقره/222) ::.


 

ناخواسته گفتم: الهي و ربي من لي غيرک    
گفتي: اليس الله بکاف عبده
     .:: خدا براي بنده‌اش کافي نيست؟ (زمر/36) ::.


 

گفتم: در برابر اين همه مهربونيت چيکار مي‌تونم بکنم؟
گفتي:يا ايها الذين آمنوا اذکروا الله ذکرا کثيرا و سبحوه بکرة و اصيلا هو الذي يصلي عليکم و ملائکته ليخرجکم من الظلمت الي النور و کان بالمؤمنين رحيما
.:: اي مؤمنين! خدا رو زياد ياد کنيد و صبح و شب تسبيحش کنيد. او کسي هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت مي‌فرستن تا شما رو از تاريکي‌ها به سوي روشنايي بيرون بيارن. خدا نسبت به مؤمنين مهربونه (احزاب/41-43) ::.


 

با خودم گفتم: خدا... خالق هستي... با فرشته‌هاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشيم؟! ... ...

 

      هادی:بازم نشونه میخوای تا بدونی خدا هم عاشق است؟

           بهترين مردم کساني هستند که به حق داوري کنند. امام علی (ع)     

 

ارسال شده توسط یک دوست:ممنونم              

 

+ حك شده در 87/11/08در زمان 13 به دست هادی |