تبليغاتX
خدا هم عاشق است - سخنانی از آشو







خدا هم عاشق است

خدایا"من درکلبه حقیرانه خودچیزی دارم که تودرعرش کبریایی خودنداری"من چون تویی دارم وتوچون خودی نداری"

سخنانی از آشو

مايلم داستاني كوتاه بیان كنم

قرن ها پيش، در كشوري خاص ، يك نقاش بزرگ وجود داشت.

 وقتي جوان بود تصميم گرفت يك چهره ي واقعاً عالي نقش كند كه

 سرور الهي از آن بدرخشد: صورت كسي كه چشمانش با آرامشي بي نهايت بدرخشد.

بنابراين مي خواست كسي را پيدا كند تا صورتش منتقل كننده ي

 چيزي از فراسو باشد، چيزي وراي اين زندگي و اين دنيا.

هنرمند ما عازم سفر شد و سراسر كشور را روستا به روستا،

جنگل به جنگل به دنبال چنين شخصي گشت و عاقبت،

پس از مدت هاي مديد با چوپاني در كوهستان برخورد كرد كه آن

معصوميت و درخشش را در چشمانش داشت،

با چهره اي كه نشاني از وطني آسماني در آن نقش بسته بود.

يك نظر به صورت او كافي بود تا همه را متقاعد كند

كه الوهيت در انسان ها منزل دارد.

هنرمند تصويري از صورت آن چوپان كشيد.

ميليون ها نسخه از آن نقاشي به فروش رفت، حتي در سرزمين هاي دوردست.

مردم فقط با آويختن آن نقاشي به ديوار خانه هايشان احساس نعمت و بركت مي كردند.

پس از حدود بيست سال، وقتي كه آن هنرمند سالخورده شده بود، فكر ديگري به نظرش رسيد.

تجربه اش در زندگي به او نشان داده بود كه تمام انسان ها م

وجوداتي الهي نيستند و اهريمن نيز در آنان وجود دارد.

فكر كشيدن چهره اي كه نشانگر وجود اهريمن در انسان باشد به نظرش رسيد.

فكر كرد كه اين دو چهره مي توانند يكديگر را تكميل كنند و نشان دهنده ي انسان كامل باشند.

در روزگار پيري، بارديگر به دنبال يافتن مردي راهي شد كه انسان نبود و يك اهريمن بود.

وارد قمارخانه ها و ميكده ها و تيمارستان ها شد.

 اين شخص مي بايد سرشار از آتش دوزخ باشد،

صورتش بايد نشانگر كامل اهريمن باشد: زشت و آزاردهنده.

 او در پي خود تصوير گناه بود.

او قبلاً تصويري از الوهيت را نقش بسته بود

و حالا در پي كسي بود كه كالبد شيطان باشد.

پس از جست و جويي طولاني، عاقبت با يك محكوم در زندان برخورد كرد.

 آن مرد مرتكب هفت قتل شده بود و ظرف چند روز آينده قرار بود حلق آويز شود.

دوزخ از چشمان آن مرد مشهود بود، او تجسد نفرت بود.

صورتش زشت ترين صورتي بود كه ممكن بود يافت شود.

 هنرمند شروع كرد به كشيدن تصوير چهره ي آن مرد.

وقتي نقاشي را تمام كرد، آن را در كنار آن نقاشي قبلي قرار داد تا تفاوت را ببيند.

 از نظر هنر نقاشي، گفتن اينكه كدام بهتر بود دشوار بود، هردو عالي بودند.

او ايستاد و به هردو تابلو نگاه كرد. آنگاه ناله اي شنيد.

برگشت و ديد كه آن زنداني مشغول گريستن است. هنرمند تعجب كرده بود.

پرسيد، "دوست من چرا گريه مي كني؟" آيا اين تصاوير تو را ناراحت مي كنند؟"

زنداني گفت، "در تمام اين مدت سعي داشتم چيزي را از تو پنهان كنم، ولي امروز ديگر نتوانستم.

واضح است كه نمي داني آن تصوير اولي نيز خود من هستم. هردو نقاشي از صورت من است.

من همان چوپاني هستم كه تو بيست سال پيش در كوهستان ديدي.

من براي سقوط خودم در اين بيست ساله گريه مي كنم.

من از بهشت به دوزخ فرو افتاده ام، از الوهيت به اهريمن."

من نمي دانم كه اين داستان تا چه اندازه واقعي است.

شايد واقعي باشد و شايد هم نباشد، ولي زندگي هر انسان دو روي متفاوت دارد.

در هر فرد هم الوهيت وجود دارد و هم اهريمن،

در هر انسان هم امكان بهشت وجود دارد و هم امكان دوزخ.

در وجود هر فرد، هم گل هاي خير و زيبايي شكوفا مي شوند

 و هم گنداب هاي كثيف و زشت مي تواند ايجاد شود.

هر فرد پيوسته بين اين دو افراط و تفريط در نوسان است.

فرد مي تواند به هريك از اين دو انتها دست بيابد،

ولي زندگي بيشتر افراد به آن ساحل دوزخي منتهي مي شود.

اندكي مردمان خوش اقبال وجود دارند كه اجازه مي دهند الوهيت در آنان رشد يابد.

آيا مي توانيم در رشددادن الوهيت در خود توفيق يابيم؟

آيا مي توانيم مانند آن نقاشي باشيم كه از نور الوهيت مي درخشيد؟

اين چگونه مي تواند انجام شود؟؟؟؟؟؟

نظر شما چیه دوست گرامی؟؟؟؟

 

+ حك شده در 88/03/27در زمان 14 به دست هادی |